الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

110

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

كه چون حسين عليه السلام تصميم رفتن به كوفه گرفت ، عبداللَّه بن عبّاس نزد وى رفت و گفت : « پسر عمو ! مردم شايع كرده‌اند كه عازم عراقى ! بگو مىخواهى چه بكنى ؟ » فرمود : « به خواست خداى متعال ، همين يكى دو روزه حركت مىكنم . » گفت : « در اين خطر ، خداوند پناه تو باشد ! به من بگو ! آيا سوى مردمى مىروى كه حاكم خود را كشته‌اند و شهرها را تصرّف كرده و دشمنان را رانده‌اند ؟ اگر چنين كرده‌اند برو ! امّا اگر در حالى از تو دعوت كرده‌اند كه حاكم‌شان مسلّط است و كارگزاران‌شان از شهرها ماليات مىگيرند ، بدان كه تو را به جنگ و مبارزه فرا خوانده‌اند و من از اين كه تو را بفريبند و به تو دروغ بگويند و با تو به مخالفت بپردازند و تنهايت بگذارند و حتّى بر تو بشورند و با تو سرسختانه مخالفت كنند ، ايمن نيستم . » فرمود : « من البتّه از خدا خير مىطلبم ، ببينم چه مىشود . » ابن عبّاس بيرون رفت و ابن زبير خدمت ايشان آمد و ساعتى با حضرت گفت‌وگو كرد و گفت : « نمىدانم چرا اين گروه را رها كرده‌ايم و مانع‌شان نمىشويم ؟ در حالى كه ما اولاد مهاجران و صاحبان حقيقى حكومتيم ، نه ايشان ! بگو مىخواهى چه كنى ؟ » فرمود : « به خدا سوگند ! با خود عهد كرده‌ام كه به كوفه بروم ، چون شيعيانم و نيز بزرگان آن‌جا به من نامه نوشته‌اند و در اين كار از خدا طلب خير مىكنم . » گفت : « بارى ! اگر من هم مانند تو در آن‌جا هوادارانى مىداشتم به هيچ جاى ديگر نمىرفتم ! » سپس از اين كه مبادا از سوى حضرت متّهم شود گفت : « البتّه ، شما در حجاز هم كه بمانى و دنبال حكومت باشى ، ان شاءاللَّه كسى با شما مخالفت نخواهد كرد . » سپس برخاست و بيرون رفت . آن‌گاه امام عليه السلام فرمود : « هان ! براى اين مرد چيزى در دنيا محبوب‌تر از اين كه من از حجاز بيرون بروم نيست ؛ زيرا مىداند كه با بودن من به چيزى نخواهد رسيد و مردم مرا رها نمىكنند تا به او بپيوندند . از اين رو دوست مىدارد كه من بيرون بروم تا صحنه براى او